۱۳۹۴/۱۲/۰۵

يادداشتى براى دم آخر يا میلی‌مترها تا یادگرفتن آزادی

آخر ایرانشهر پیاده شدم. تاکسی خالی پشت چراغ فردوسی بود. گفتم انقلاب؟ با سر اشاره‌ی نامفهومی کرد که نفهمیدم. دوباره پرسیدم گفت: بفرما تو، در بازه!
نشستم. یک، دو، سه، چهار ثانیه بعد از نشستنم شروع کرد: آقا اصن می‌دونی چی، هـــــــــیشکی نباس رأی بده. نه، اصن همه باس برن رأی بدن ولی سفید بدن. برگه‌هاشو هم خط خطی کنن که اونا ننویسن توش. 
تا سر ویلا گوش کردم، بعد یهو دیدم بالای منبرم. اول پل کالج شروع کردم و سر شانزده آذر از منبر پایین اومدم و پیاده شدم. راننده گفت: آقا استفاده کردیما.

این یادداشت حرف‌هایی است که خودم با خودم بلند بلند می‌زدم اما نِشترش را آن راننده تاکسی بدبینِ اعلی‌حضرت دیده‌ی زحمتکشِ همیشه معترض به زخمم زده بود. اصلاً از او توقع قانع شدن نداشتم. تجربه میگوید که در تاکسی فقط می‌شود حرافی کرد و در بهترین حالا شاید همدردی. اما راننده گوش می‌کرد. کسی که سنش بیش از پدرم بود و من جای بچه‌اش.
پیاده که شدم حرف‌ها در ذهنم ادامه داشت. فکر کردم به احترام جمله‌ی آخر او که واقعی و با فروتنیِ عجیبی ادایش کرد هم که شده باید اینها را بنویسم.



یک
 امروز -چهارشنبه- که دو روز به انتخابات باقی مانده، دیگر هر شبهه‌ای بوده مطرح شده و هر پاسخی بوده داده شده. بنظر می‌رسد تلاش برای تغییر نظر افراد تأثیری در نتیجه ندارد و حالا دیگر هر کس تصمیمش را گرفته است.
اما در چنین کارزارهای اجتماعی، در ساعت همه چیز قابل تغییر است. چنان انرژی عظیمی در فضا جمع‌ می‌شود که با وجود تمام تلخی که در لایه‌های آن وجود دارد کوچکترین مولکول‌های حرف حق را می‌رباید و جزئی از رودِ خود می‌کند. نزدیک‌ترین شاهد مثالش همین انتخابات پیشین است که ورقِ آن، دم آخر برگشت و اگر پرتو کوچک لرزان امیدی امروز در دست ماست حاصل آن و خردادهای پیش از آن است.
روزهای آخر، لحظات آخر و دم آخر نه فقط در سینما که همیشه مهم‌ است. بسیار مهمتر از آنکه ما اغلب با درآوردن ادای آینده‌نگری آن را تحقیر می‌کنیم. دم آخر انرژی تمام دوران پیش از خود را در خود متمرکز می‌کند. قدر مگر چیست؟
اما مهمتر از اتفاقات دم آخر و حتی مهمتر از اثر و نتیجه‌ی انتخابات بر کشور، تأثیری است که این روزها و این ساعت‌ها و این فرآیند مشارکت مدنی بر هر یک از ما می‌گذارد. تأثیری بسیار خاص که با هیچ چیز دیگری به دست نمی‌آید. شکلی از بلوغ و درد کشیدن که در هیچ نقطه‌ی دیگر زندگی نمی‌توان به آن مبتلا شد این روزهای معدود را ارزشمند‌ می‌کند. نتیجه انتخابات مهم است، سرنوشت‌ساز است، اما پیش از نتیجه‌، اتفاقی که برای تک تک آدم‌ها در مواجهه با آن می‌افتد اهمیت دارد. چیزی در هوا منتشر می‌شود که گریزی از تنفس آن نیست. گویی دستگاهی به کار می‌افتد. دستگاهی که در یک بازه‌ی زمانی کوتاه، روزها و ساعت‌های سختی از تصمیم گیری و فکر کردن و تمیز دادن و بیم و امید و «دشواری وظیفه» را بر دوشمان می‌گذارد. می‌گردد و هرجا که باشیم پیدایمان می‌کند و مجبورمان می‌کند تا در لبه‌ی تصمیم‌گیری و تشخیص بایستیم و چشم در چشم، با تصویری از میزان جسارت و شجاعت خودمان روبارو شویم. و بعد عیارمان را برای تغییر آنچه به آن معترضیم محک می‌زند و آهسته در گوشمان می‌گوید که چقدر راستگوییم.
کجا و کی می‌شود چنین امتحانی از خود گرفت؟



دو
یکی از مطالبی که به عنوان شُبهه همیشه در انتخابات -و البته بیشتر در انتخاباتی که شرایطی چنین از پیش مغرضانه دارد- مطرح می‌شود این است که با وجود اتحاد و رأی دادن و ائتلاف و چه و چه و چه‌ها، این رأی اثری ندارد و همه چیز از جایی دیگر کنترل می‌شود و شرایط همان خواهد بود که بود. هرچه هم که «خرداد‌ها»ی ایران را به یاد این «دایی جان»‌ها بیاوری و از تاریخ ایران و جهان بگویی باز انگار اثری ندارد.
پاسخ به آن اما بسیار آسان است. کما اینکه بسیار بهتر و پیشتر پاسخ داده‌اند که: فرآیند دموکراتیزه شدن یک جامعه فرآیندی بسیار آرام است که از پراکنده شدن آگاهی میان تک تک آدمهای آن به وجود می‌آید. آرام به نسبت عمر ما و البته تند به نسبت گذر زمان و تاریخ.

راننده تاکسی گفت: آقا! ببین، من بی سوااااااد، شوما درس خونده، به من بگو سی و هف ســـــــــال، سی و هفت سال چیکار کردن اینا؟ ها؟ سی و هف سال آخه کمه؟ شوما بگو، کمه؟
و با اینکه توقع داشت در ادامه نقدی که به حکومت کرده بودم بگویم نه کم نیست، گفتم: آره، خیلی کمه.
«به نسبت عمر من و شما زیاده. نصفِ کل فرصت زندگیمونه ولی به نسبت تاریخ یه لحظه‌‌س. به نسبت زمانی که تحولات اجتماعی نیاز دارن هیچی نیست. اون ژاپن و آلمان که غبطه‌شون رو می‌خوریم و دیگه توی زبونمون ضرب‌المثل شدن، چند سال جون کندن برای ژاپن و آلمان شدن؟ سی و هف سال؟ ایران هم استثناء نیست. نمیتونه آسون به دستش بیاره. نمیتونه میونبٌر بزنه.»

همه‌ی اینها را همه می‌دانیم و شاید اگر با دلیل برایمان توضیح دهند قبول کنیم، اما سؤال اینجاست که چطور برای بسیاری از هموطنانمان اراجیفِ لس‌آنجلسی و  VOA و اپوزیسیونِ یک لاقبای اسکاندیناوی و کاریکاتورهای آماتوریِ نیک آهنگ کوثر باورپذیرتر است؟
دلایل واقعی اجتماعی برای این پرسش وجود دارد اما شاید قبل از هر دلیل اجتماعی، یک دلیل فردی ناپیدا وجود دارد. لایه‌ای مرموز از نفسِ خودخواه ماست که این استدلال را در زبانمان می‌اندازد. عنصری از تکبر که تغییر یک مملکت را، #تکرار‌می‌کنم «تغییرِ یک مملکت را» که در کلاس اول مدرسه دموکراسی است، در سی و هفت سال توقع دارد. پیش از تمام ظلم‌هایی که به ایران و ایرانی شده، عنصری از نفس متکبر است که می‌گوید: یک برگ رأی من باید بتواند یک شبه مملکت را تغییر دهد. و توقع دارد تغییرش را در لحظه به چشم ببیند و با دست لمس کند و یک تکه هم بکند و گوشه‌ی لپش بگذارد و شیرین هم باشد.
شاید باید گفت:‌ تو چشمت را کمی دوربین‌تر کن. تو ارتفاع نگاهت را بالاتر ببر و تو کمی تاریخ بخوان. حرکت تمام ملت‌ها به سوی دموکراسی و عدالتِ نسبیِ اجتماعی با واحد «میلی‌متر» اندازه‌گیری می‌شود. جهش‌ها و انقلاب‌ها هم هست اما تغییرات اجتماعی واقعی و عمیق در بستری آرام روی می‌دهد که صبوری می‌خواهد. این رأی و این انتخابات مثل تمامی قبلی‌ها یک میلی‌متر به جلو است. شاید خدا خواست و برکتش داد و کیلومتر‌ها شد، اما ذات آن حرکتی تدریجی و آهسته و پیوسته است.



سه
چهارراه ولیعصر را رد کرده بودیم که گفت: حالا به کی رأی میدی شوما؟ میشناسیشون؟ ینی رفتی همّه رو خوندی و شناختی دیگه؟
حرف‌هایی که با او می‌زدم، با خودم بود. جواب این یکی را تا یک لحظه پیشش نداشتم. مدتی بود که به این شُبهه فکر می‌کردم، توجیهات و دلایلی که می‌شنیدم هیچکدام راضیم نکرده بود.
هیچوقت قانع نشدم که قاعده‌ی -به قول آخوند‌ها- «دفع افسد به فاسد» درست باشد. یعنی اینکه از نظر اخلاقی بشود فاسدتری را به وسیله‌ی فاسدی دفع کرد. چراکه فساد مسئله‌ای ذاتی است و کم زیاد ندارد و مصالحه بر سرش پذیرفتنی نیست. در اطرافیان خودم این شایع‌ترین علت رأی ندادن است. اخلاق برای انسانِ اخلاقی، اصلی‌ترین خط قرمز است. و چنان تمام ستون‌های زندگی‌اش را بر آن بنا می‌کند که چیزی را فدای آن نخواهد کرد حتی مصلحت مملکت را.

اما، کار انتخابات و رأی دادن به ذات خود، یک عمل سیاسی است. در تعریف سیاست، چه ضرب المثل قدیمیِ «سیاست پدر مادر نداره» را در نظر بگیریم و چه تعریف عادی و عام آنرا و چه تعریف متعالی آنرا که «بسامان کردن امور خلق الله» است، در همه‌ی این تعاریف، اخلاق یک مسئله‌ی دینامیک و متغیر است. کشتن یک انسان غیراخلاقی‌ است، اما همین که آن انسان یک متجاوز می‌شود و به خاک دیگری حمله می‌کند، دفاع در برابر او اخلاقی می‌شود. اما نه... همین نسبی بودن این استدلال نقطه‌ی ضعف آن است و قبول کردنش را سخت می‌کند.

فراتر از این مباحث نظری، هر عملی در حیطه‌ی زبانِ خود آن عمل قابل تعریف است. وقتی صحبت از یک «عمل سیاسی» است، با معادلات یک عمل سیاسی و با زبان آن باید آنرا انجام داد. امروز عمل سیاسیِ پیش روی ما، صرفاً حاکم کردن صالح‌ترین و بهترین و شایسته‌ترین افراد ایران برای نماینده شدن نیست. عمل سیاسی روبروی ما -فعلاً و در این مرحله- کوتاه کردن دست جریان راست افراطی از کرسی‌های دو مجلس است. جریانی به شدت غیر اخلاقی و تندرو که نه تنها به ضرر ایران راه می‌رود بلکه خواسته یا ناخواسته به ضرر خود نظام و خود جریان انقلاب ایران هم گام برمی‌دارد. 
پس جستجوی عمل اخلاقی و شناخت نمایندگان و کنکاش بر سر صالح یا ناصالح بودن تک تک آنها در فهرست با اینکه در ذات خود عمل درستی است، اما اصلاً موضوع این انتخابات نیست!



آخر
به عبارت «خونِ دل خوردن» فکر می‌کنم. عبارتی که از شعر (یا نثر ادبی) ما به فارسی روزمره‌مان وارد شده. شاید برای ساده‌ترین مسائل هم آنرا به کار ببریم، اما واقعاً تکان دهنده است! نیست؟ «خون دل خوردن». چه کسی اولین بار این را به کار برده؟ برای چه موضوعی به کار برده؟ بیان چه چیز به این اغراق عجیب نیاز داشته؟ همیشه در مقاطع زمانی اینچنین، به آن فکر می‌کنم.
در ایران در شرایطی هستیم که در حرکت‌های اجتماعی بزرگی چون انتخابات مجلس باید به خواست‌های حداقلی قانع بود. بله، درست است! کار به جایی کشیده که واحد اندازه‌گیری پیشرفت ما در یک انتخابات کشوری میلی‌متر است و عنوان مطالبات ما مطالبات حداقلی. اما واحد و نام هیچ از اهمیت آن نمی‌کاهد. ذات هر حرکت واقعی آهستگی و پیوستگی است و واحد اندازه‌گیری راهِ یادگرفتن آزادی میلی‌متر است.
نه این جمعه و نه هیچ روز دیگری کسی آزادی را به در خانه‌ی ما نخواهد آورد، چون «آزادی دادنی نیست، یادگرفتنی است.»

جمعه،
آنکه این را نمی‌داند در خاموشی و خمودی و سکون خانه می‌ماند و آنکه شجاعت پذیرفتنش را دارد تمام تلخی دوران را می‌بلعد، خون می‌خورد و با «شادی» از خانه بیرون می‌زند.\\

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر